تبلیغات
یه بچه شیطون - پست های آبان 1385

:: آخه من چی سوار شم؟هان؟

وای خدای من...آخه من مگه چقدر میتونم این فشار روحی روانی

رو تحمل کنم؟!آخه تا کی؟پس کی میای ؟کی هان؟

ماماااااان پس کی میای بیرون دیگه نمیتون تحمل کنم !!!!ریختا...!!

...

آخیش چشمام روشن شد!!

یکی نیس به من بگه بچه جان خوب از اول پا میشدی میرفتی

دستشویی دیگه... هی نگه میداری نگه میداری تا آخر...!

=-*=-*=-*=-*

اینقدر توی تاکسی از این اتفاقات برام افتاده که دیگه برام عادی شده!

یه روز (اون زمانی که هنوز قانون تک نفر جلو نشستن اختراع نشده بود!)

دو تا از دوستام میخواستن سوار یه تاکسی شن! پشت به ترتیب

کنار در سمت راست یه پسر جوونه معمولی وسط یه آدمه کاملآ با کلاس

و محترم و کنارشم یه پسر افغانی نشسته بود! دوتا دوستامم

جلو نشستن!وسط راه که بودن اونی که سمت راننده نشسته بود

یه دفعه میبینه یه دست داره از پشت میاد رو شکمش!!

اونم که ترسو یهویی یه جیغ گنده میزنه و به راننده میگه پیاده شون کنه!

وقتی خواستن پیاده شن هر چی تو دهنش بود بار اون پسر افغانی

بدبخت کرد... وقتی که پیاده شدن مرد محترمه بر گشت گفت حالا خانوم

شما خودتونو ناراحت نکنید پیش اومده دیگه و... یه دفعه یه چشمک

بزرگ زد!!دیگه نزدیک بود دوستام هر جفتشون سکته کنن!!

بیچاره افغانیه... اون همه دوستام بدوبیراه بهش گفتن جیکشم در نیومد!

اینو تعریف کردم که بدونید این آدمای مثلآ محترم هم آره... خیلی پررون!

(استثنا هم گاهی پیدا میشه ها!)

شما که میگید اتوبوس سوار شم... اون که بدتره!

یه روز یه نفری سوار اتوبوس شد مقصدشم ایستگاه آخر بود

تا برسه به مقصدش دیگه کله اتوبوس پیاده شده بودن و اون فقط

مونده بود یه دفعه دید داره از مقصد محترم دور میشه و این راننده هم

قصد ایستادن نداره هر چی خواست پیاده شه راننده نایستاد و در رو براش

 بازنکرد خلاصه بعد از اینکه کلی جیغ و داد و فریاد کرد و با مرده درگیر شد  

تونست موفق شه از اتوبوس فرار کنه!حالا اگه تاکسی بود ایکی ثانیه درو باز

میکرد میپرید بیرون!!

تازه شم اینقدر اتوبوس آروم میره و هر 2 متر به اندازه ی 10 دقیقه وایمیسته

که آدم اگه پیاده بره زودتر به مقصدش میرسه!!

خوب حالا میگید چیکار کنم؟چی سوار شم!!ها ؟ آخه چی؟ من دیوونه شدم!

:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : گل دختر در جمعه 26 آبان 1385 و ساعت 10:11 ق.ظ

:: ویرایش شده در جمعه 26 آبان 1385 و ساعت 10:11 ق.ظ

لینك ثابت   بامعرفت ( )

:: دزد ۲

به ترکه میگن بابا شدی میگه:

به زنم نگید میخوام غافلگیرش کنم...!

=-*=-*=-*=-*

دیگه جدیدآ یه طوری شده تاکسی هم نمیشه سوار شد!!

چند روز پیشا سوار تاکسی شدم کنارم یه مرد تقریبا 30 35 ساله

نشسته بود کیف منم سمت اون آقاهه بود!

از لحظه ی اول که وارد تاکسی شد دیدم با زیرکی خاصی داره دستش روسمت کیف

من میاره!! منم که تیییییز زودی فهمیدم اما به رو خودم نیاوردم

تا مثلآ هنگام سرقت مچش رو بگیرم!!

بعد از کلی کلنجار که با خودش رفت موفق به رسوندن دستش به

کیف مبارک بنده شد منم تا دیدم دستش به کیفم رسید محکم کیفم رو

برداشتم اول کوبیدم به دست اون بعد گذاشتمش اونورم!!

(بنده خدا اگه دستش به کیف من میرسید حتمآ کلی نا امید میشد

آخه اونروز یادم رفته بود کیف پول با خودم ببرم اگه اون 500 تومن رو هم

اتفاقی پیدا نمیکردم مجبور بودم پیاده تا مقصد محترم برم...البته زیاد

پیاده راهی نبود فوقش 2 ساعت پیاده راه بود دیگه...)

اما داستان به اینجا ختم نشد ...انگار با برداشتن کیفم تازه کارش آسونتر شده بود

و راه دستش بازتر شده بود!!!!!

خدای من باورم نمیشد توی تاکسی یکی بخواد این کارو بکنه!

حالا هی منم به روی خودم نمیاوردم دیدم بدتر داره اذیت میکنه...

اینقدر اعصابم له شده بود که دلم میخواست بگیرم خفه ش کنم!

مجبور شدم وسط راه پیاده شم وقتی که از تاکسی خواستم پیاده شم یه حرفی زد

که من متوجه نشدم اما آنچنان محکم بهش گفتم...(چون دور از ادبه سانسوریه)

که خودم کیف کردم.!

بارون میومد هوا هم خیلییییییی سرد بود منم لباس گرم آنچنانی همراهم نبود

اما باز پیاده خونه رفتن رو به تاکسی سوار شدن ترجیح دادم(حسابی ترسیده

بودم!!) 1 ساعت تا خونه پیاده رفتم وقتی رسیدم خونه عین موشه تو فاضلاب

 شنا کرده خیس بودم یه عطسه گنده کردم و رفتم تو اتاقم خوابیدم...!

=-*=-*=-*=-*

امسال تولدم با بقیه سالا خیلی فرق داشت!

کسایی برام پیغام تبریک فرستادن یا زنگ زدن که اصلآ انتظار

نداشتم!خیلی خوشحالم!اما چقدر زود گذشتا !! پیر شدم رفت

:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : گل دختر در جمعه 19 آبان 1385 و ساعت 09:11 ق.ظ

:: ویرایش شده در جمعه 19 آبان 1385 و ساعت 09:11 ق.ظ

لینك ثابت   بامعرفت ( )

:: دزد

ای بابا یا من مریضم یا کامی جون...

مثلآ بعد از پست قبلی تصمیم گرفته بودم جدآ دیگه هر هفته بروز کنم

اما مثل اینکه خدا همچین چیزی نمیخواد...!

=-*=-*=-*=-*

داستان دزدیدن من زیاد جالب نبود واسه همین نگفتم...

=-*=-*

همینه دیگه که میگن دختر شب تنها نباید تو خیابون باشه !!

البته این 1 مورد استثنا بود وگرنه من که دختر خوبیم شبا بیرون نمیرم...

تاکسی سوار شده بودم راننده هم ازاون راننده های پست فطرته...بود

به جزمنم مسافر دیگه یی سوار نکرد

بعد از اینکه ۱۵ دقیقه از آینه سرک کشید...

من: مرسی آقا همینجا پیاده میشم...

اون مرتیکه ی...از اون حرفایی میزد که من حتی یادش میوفتم

چیندیشم میشه چه برسه بخوام بنویسم)کجا خانوم حالا تشریف

داشتینو ...

من:پیاده میشم...

اون مرتیکه ی گوهه...:نه مقصد شما اینجا نیست من میدونم

(حس شیشمش یه ذره میلنگید)

من: نه همین جاست اصن دلم میخواد اینجا پیاده شم

مرتیکه: نه این حرفو نزن

خوب منم دیدم حرف آدمیزادکه سرش نمیشه حالا چند تا راه حل داشتم:

1- دستمو تو چشاش فرو کنم

2-موهاشو بکشم (کچل بود این 1 مورد حذف میشه)

3- با کفشم بکوبم تو سرش

4-با کیفم بکوبم تو سرش

این دو راه زیاد قابل قبول نیست حداقلش واسه من نتیجه یی نداشت

چون نه کیف سنگین همراهم بود و نه کفش پاشنه بلند!!

5-در رو باز کنم بپرم بیرون حداقل اگر قرار بود بمیرم شرافتمندانه میمردم

پاسخ صحیح:

گزینه 5

اونم دیگه زد کنار من پیاده شدمهمین...قصه ی ما به سر رسید گلدختر

به خونه ش رسید

یک سخن آموزنده:

اگر کسی خواست بدزده شمارو اصلآ نترسیدو با خونسردیه کامل

باهاش مبارزه کنید مطمئن باشید شما پیروزید...

                                        *گلدختر کوری*

=-*=-*=-*=-*

=-*=-*=-*=-*

. .

    .

      .

        .

          .

          . . .  

برو کنار جیشی نشی

:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : گل دختر در پنجشنبه 11 آبان 1385 و ساعت 09:11 ق.ظ

:: ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت   بامعرفت ( )

:: مطالب پیشین