تبلیغات
یه بچه شیطون - پست های آذر 1384

:: عاشق شدم

میدونم میدونم میدونم پست قبلیو خیلی بد نوشتم هم لوس بود هم خیلی اعصابه آدامو خورد میکرد اما خوب درک کنید دیگه اصلآ حال و حوصله نداشتم

ووشو در کل دورشته س یکی تالو (حرکات نمایشی) و سانشو یا سنشو ( بزن و بخور!) هستش من هر جفتشو کار میکنم تا دیروزم معلوم نبود دقیقآ کدومشو میخوام برای مسابقات سراسری انتخاب کنم تا اینکه...

خیلی هفته ی ضد حالی بود 3تا مسابقه داشتم عوضش سه روزم مدرسه نرفتم!!! در کل از تمامی دوستانی که منو یادشون نبودو  دعام نکردن ممنونم دیگه دروغ نگید میدونم دعام نکردین!

جمعه صبح طبق معمول خواب موندم( به خدا خیلی زور آدم همون یه جمعه شم نتونه بخوابه!) وقتی رفتم سر قرار دیدم همشون با چشمای پف کرده و صورت ترکیده با حالت عصبانی دارن منو نگاه میکنن منم اصلآ به روی خودم نیاوردم آخه فقط 5 دقیقه دیر کرده بودم دیگه اینقذه جبهه گرفتن نداشت که نه؟؟؟مشکل خودشون بود زیادی زود اومده بودن نه؟؟؟؟

حالا بعد از کلی غر زدن و اینا رفتیم تو ایستگاه تاکسی صبح جمعه ساعت 6:30  حدودآ 10 دقیقه ایستادیم دیدیم نه بابا این تاکسی ها مثل اینکه جدی جدی نمیخوان بیان مجبور شدیم پیاده بریم حالا مگه یه ذره دو ذره راهه کلی پیاده رفتیم

وسط راه هم هی آشناهارو میدیدیم که دارن بوق میزنن که مثلآ ما با اونا بریم ماهم که هممون سرتق محل نمیدادیم

کلی آبرومون رفت هی بدبختا داشتن بوق میزدن صدا میکردن ماهم عین... سرمونو انداخته بودیم پایین حتی جوابشونم نمیدادیم همش با خودمون فکر میکردیم مثلآ الان فلانی جوابشونو میده! آخرشم هیچ کدوممون جواب نمیدادیم بعد از اینکه می رفتن تازه ما متوجه  می شدیم چه دسته گلی به دست به آب نه ببخشید به آب دادیم

خلاصه با کلی دنگ و فنگ و پا دردو ... رسیدیم از همون لحظه ی اول که وارد سالن شدیم من استرسم زیاد شد آخه همشون غووووووووووول بودن  منم رفتم سراغ استاد جان گفتم ببخشید وزن من تکه نه؟ هیچ کدومشون وزنشون به من نمیخوره؟ حریف ندارم؟ گفتش امروز مسابقه سنشو نیست تا لوست!!! (قبلآ گفته بودا من یادم نبود )خلاصه کلی ذوق ترکوندمو اینا اما باز استرس ولم نمیکرد که تقریبآ ساعت 9 صبح نوبت من رسید همون اول کار وقتی وارد زمین شدم افتادم( کفش سرامیک بود خوب سر خوردم دیگه چیکار کنم )

بعداز اینکه ضایع شدم خودمو جمع و جور کردم ولی خیلی باحال رفتم چون حالیم نبود دارم چیکار میکنم( از اضطراب) واسه همین تندو خوب رفتم باز موقع امتیاز دادنا رسیدو یه آدمه بدبخت عقده یی بهم کم دادفکرشو بکنید اینقدر کم داده بود که همه داورا اعتراض کردن منم که اعصابم خورد بود نرفتم جلو گفتم میزنم بچه ی مردمو شل و پل میکنم گناه داره  وقتی مسابقه تموم شد من رفتم اعتراض . گفتم من نسبت به امتیازی که فلانی داده ناراضیم بعد سرداوره یه نگاهی به لیست انداخت گفت خاک تو سرت اول شدی بازم اعتراض میکنییهو یی گل از گلم شکفت با اینکه اول شدم اما هنوزم اعتراض دارم خیلی نامردی کرد

 دو روز بعدش بهم خبر رسید از طرف یه مربی قدیمی  که یه مسابقه دیگه دار م 4 شنبه( ووشو نبود اینیکی) دلم نمیخواست برم چون 3سال  بود تمرین نکرده بودم خوب مسلمآ هیچ امیدی هم نداشتم ولی مجبورم کرد برم سه شنبه که منو برای تمرین دعوت کرده بود بهش گفتم روی من حساب نکن که مسابقه ی زور رو نمیبرم  اونم بزور گفت تو مسابقه میری برنده هم میشی منم رفتم مسابقه فقط به خاطره اینکه از دست امتحان عربی خلاص شم

رفتم اونجا دیدم اوووه نزدیک دویست یا سیصد نفر شرکت کننده هست خودم همونجا فهمیدم به هدفم خواهم رسید ( باختن) حالا هی مربیم اومده داره نکات ظریف رو بهمون گوش زد میکنه  ماهم که هممون (تیممون ۸ نفره بود) ناراضی به این مسابقه اومده بودیم گوش نمیکردیم خلاصه بعد از 3 ساعت که علاف ( الاف)_ هنوز نفهمیدم علافو با کدوم ا ع مینویسن_  شدیم نوبت ما رسید من که نا امید وارد زمین شدم مرحله اول ( سه مرحله یی بود) خیلی توپ رفتم طوری که خودم از تعجب گوشام مخملی شد بعد یادم اومد که من ناراضی به این مسابقه اومدم پس مرحله بعدیشو گندزدم البته اگرم میخواستم خوب برم بازم گندمیزدم چون بلدنبودم از همون موقع بود که استاد2 با چشمانی از حدقه بیرون زده منو نگاه میکرد منم هی نگاش میکردم لبخند بهش تقدیم میکردم مرحله سوم اوووف چه جهنمی بوداولی من اینقدر باحال خودمو ریلکس کردم که اصلآ خیالمم نبود اما... مربیمون که این وضع رو دید دیگه داشت قاطی میکرد ( چون هر 8 نفرمون خرابکاری کرده بودیم من بیشتر) البته هنوز نتایج رو اعلام نکردن ممکنه ما باز قبول شیم همچی بقیه هم آش دهن سوزی نبودن دعا کنید ردمون کنن

از سالن که برگشتم مستقیم رفتم باشگاه دیدم استادم با عجله داره میاد جلو منم که خسته بودم از صبح تا غروب اونجا بودم اصلآ حال تمرین کردن نداشتم برگشت گفت فردا مسابقه انتخابی برای تیم تهران و کرج – سراسری- داری اینو که گفت دو دقیقه نشد لباس عوض کردم پریدم وسط زمین ( علاقه شدیدی پیدا کردم که امسال حتمآ برم مسابقه کشوری بر عکس هر سال دیگه بعدا دلیلشو میفهمید) بعد از نیم ساعت که سانشو کار کردم گفت تالو داری  یه نفس راحتی کشیدم رفتم سراغ فرمام( قرار بود دو تا بزنم یکی شمشیر یکی دست )یه نیمچه تمرینی کردمو از زمین اومدم بیرون

قرار شد فرداش ساعت 6 دم در مترو فردیس کرج باشیم( اسلامشهر مسابقه داشتیم) فرداش ساعت شیش رفتم اونجا که ...

که حادثه ی یک نگاه رخ دادآی لاو یو با یه نگاه عاشق شدم همون موقع صدای قلبمو شنیدم عاشقش شده بودم حالا خیالات باطل نکنیدطرف دختربود قرار بود یه تعدادی از شاگردای سه تا استاد باهم برن که اینم باما بود خیلی خوشحال شدم توی ماشین طوری نشستم که از دوستاش دور بیوفته و من بتونم راحت تر باهاش دوست شم اما دوستاش بعد از چند دقیقه منو پرت کردن یه طرفه دیگه تا اون بیاد اونجا بشینه( با دوستاش قبلآ دوست بودم واسه همین اونا پرروآنه منو از عشقم جدا کردن)  ولی گاهی اوقات که دوستاش بامن حرف میزدن اونم یه چیزایی بهم میگفت که کلی ذوق میکردم

( ولی اگه از عشق و ... بگذریم زیاد خوشگل نبود اما من...) خلاصه بعد از یه ساعت ونیم رسیدیم ازهم جداشدیماما گاهی اوقات احساسمیکردم داره نگام میکنه منم نگاش میکردم بهم میخندید بهش میخندیدم عین دوتاکفتر عاشق

بهمون اعلام کردن اول تال کارامسابقه دارن ماشاله اینقدرم جمعیت زیادبودکه... از شانسه بد منم چهارمین نفر بودم آقا یکyak استرسی بهم دست داد اگه قبول نمیشدم نمیرفتم برای مسابقه سراسری  یه نگاهی به عشقم انداختم دیدم داره نگام میکنه یه امیدواری بهم دست داد رفتم تو زمین ( زمین فوتسال بود خیلی افتض لیز میخوردیم )من رفتم با یه دل پر از امید شروع کردم اینقدرم فرم دستم طولانی بود که با اجازه مامانو بابا و بزرگترا وسطش تپق زدم یادم رفتحالا هی دوستام دارن بهم میرسونن منه خرم یه نگاه بهشون نمیکنم اما بعد از 3 4 ثانیه یادم اومد. برای جبران وقت تلف شده م( زمانی بود) دوبرابر سرعت اولی رفتم وقتی تموم شدطوری نفسم گرفت که فکر کردم تو اون مدت اصلآ نفس نکشیده بودم( آلرژی دارم ریه هام میگیره)  هزار بار خودمو سرزنش کردم که چرا فلان تکنیکو شل زدم اونجا پامو نکوبیدم و... که دوستام پریدن تو بغلم حالم بدبود شروع کردم راه رفتن صدای هیچ کیو نمیشنیدم فقط فهمیدم خیلی باحال رفتم ( همه تحویلم میگرفتن ودوستام با شوق حرف میزدن و امیدواری میدادن ) داشتم راه میرفتم که نفس بگیرم یکی از تیمهای حریف برگشت گفت خسته نباشی( معمولآ حریفا وقتی میبینن که رقیباشون خوب رفتن ازاین حرفا نمیزنن ) منم نه نگاش کردم نه جوابشو دادم اصلآ متوجه نشدم با من بود نفسم بند اومده بود هیچی نمیفهمیدم( نمیدونید که چقدر بده نفس تنگی) به دختره برخوردجوابشو ندادم یه حرفی زد که خیلی بدم اومد گفت چه خودخواه مغرورمی‏كشمت من نه خود خواهم نه مغرور عوضش یه ذره مغرورم ولی اونموقع از سر غرور نبود که جوابشو ندادم حالم خوش نبود از جلوی عشقم که ردشدم اصلآ هواسم بهش نبود امایه نگاهی بهش انداختم دیدم داره با خنده نگام میکنه همون موقع نفسم بالا اومد برگشتم پیش دوستام زمینش خیلی بد بود برای همینم پام مشکل پیدا کرد نتونستم دومین فرممو بزنم نفر بعدی که ازرقبا بود رفت تو زمین وسطش یادش رفت منم نامردی نکردم بهش رسوندم اما کم آورد انصراف داد یکی از بچه های تیم ملی هم با من بود خیلی حالم گرفته شد آخه چشم ندارم از خودم بهترو ببینم ( شوخی کردما شما جو گیر نشید یهویی) مامانش داور بود امیدی نداشتم .مسلمآ اگه امتیازی بود اون اول میشد آخه مامانش اگه ببینه بچه ش اول نشده اعتراض میزنه بقیه هم قبول میکنن اعتراضشو

خلاصه تالو تموم شد سنشو شروع شد عشقم سنشویی بود وقتی رفت تو زمین اصلآ هواسم نبود وقتی به خودم اومدم که کارش تموم شده بود اینقذه از خودم بدم اومد ولی یقین داشتم قبول میشه سنشوش آخه شادوshdow بود( یعنی مبارزه با دشمن فرضی) جالب اینجا بود همیشه تو مسابقه های سنشو تلفات میدن اما اینبار تو تالو تلفات داد شمشیر دوستم خورد تو صورتش گوشتشو کند و هم روی دماغشو زخم کرد خلاصه تموم شد با هر زحمتی که بود من رفتم یه سرکی کشیدم به لیستای قبول شده ها(چون مقامی نبود و شورایی تصمیم کبری میگرفتن نتایج رو اعلام نمیکردن منم رفتم فضولی) یه دنیا خوشحال شدم اسممو تو لیست دیدم قبول شدم میدونستم قبولم اما چون اسمه عشقمو بلد نبودم نفهمیدم اونم قبوله یا نه داشتم لباس عوض میکردم که دیدم داره ناراحت میاد طرف مافکر کردم قبول نشده پریدم جلوش گفتم چی شد قبول شدی؟بایه حالت خاص گفت آره کلی خوشحال شدم اینقدر ذوق داشتم که کل راه برگشت رو شیطونی میکردم( بر عکس رفتن که حالم گرفته شده بود ساکت بودم) اینقذه شیطنت کردم که نزدیک بود پرتم کنن بیرون بغل دستیمو که دیگه کشته بودم ولی خیلی خندیدیم اونم که پشتم نشسته بود از خنده ترکیده بود احساس کردم میخواد بهم یه چیزی بگه اونم گفت اما خیلی ناراحت شدم فکر کردم الان یه حرفی در مورد من میخواد بزنه که یواشکی دم گوشم گفت از ر.ا  چه خبر چرا نیومد جوابشو دادم دیگه هیچی نگفتم(ضایع شدما) برگشتنی فهمید دوسش دارمنمیخواستم بفهمه. توی سالن به دوستم .م.گفته بودم از. س. خوشم اومده اونم تو اتوبوس جلوی اون لو داد منم دیگه هیچی نگفتم نمیخواستم بفهمه دوسش دارم اما بهتر شد فهمید چون همون روز اونم بهم ثابت کرد که ازم خوشش اومده(حالا چه جوریش بماند)وقتی راهمون از هم جدا شد اون منو بدرقه کرد تا ایستگاه تاکسی مورد نظرم بد بهم دست دادو گفت هفته دیگه میبینمت منم گفتم با اجازه بزرگترا بله( گیلیلیلی مبارکه مبارکه) خلاصه منتظر و چشم انتظارم تا زودتر سه شنبه برسه و من و اون بابرو بچ بریم خوابگاه میدونم اونجا چیکارش کنمواسه همینم طلبه بودم امسال برم مسابقه نکته ی جالب اینجاس وقتی شبش به دوستم ر.ا زنگ زدم و همه چیو بهش گفتم گفت خیلی خوب کردی اتوبوسو تو سرت خراب کردی آخه اون از این جور آدما خوشش میاددیگه واقعآ امیدوار شدم راستی اسمشم فهمیدم چیه واقعآ جادوگرههامنو جادو کرد(اسمش جادوگر نیستا معنیش اینه)

خوب هفته ی دیگه مسابقه سراسری دارم یه چند روزی نیستم اگه یهویی غیبم زد نگید خیلی بی معرفتی و ... از همین الان دارم اعلام میکنم

 اینقدرم از مسابقه حرف زدم که وقت نشد حرفای غیر مسابقه یی بزنم این هفته هم سر کلاس معارفی نبودم بچه ها میگفتن خیلی کیف کردن و خندیدن جام حسابی خالی بوده عوضش کلی خندیدم سر کلاس معلمای دیگه. تو پست بعدی مینویسم چیکار کردم

شب یلداتون مبارکخوش به حالتون پیش خانواده هاتون هستین من که اونموقع مسابقه دارمو نیستم دلم شکست

 

یه روز یه ترکه با احساسات دختره بازی میکنه 3-0 میبازه

 

:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : گل دختر در جمعه 25 آذر 1384 و ساعت 05:12 ق.ظ

:: ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت   بامعرفت ( )

:: آقایون درست بشینید مامردیم

من که خیلی حالم گرفته شد با اون اتفاق !

مخصوصآ وقتی که فهمیدم یکی از آشناهای قدیمی توی اون ساختمون بوده و مرده!!!۱۶ ۱۷

سالش بیشتر نبود مثلآ رفته بود خونه دوستش بعد آقای هواپیما اومد یهویی زد به ساختمون اونا بنده خداهاهم مردنخیلی ناراحت شدم اصلآ دل و دماغ نوشتن ندارم ولی چون فردا نیستم

مجبور شدم بنویسم

واه چه پررو شده دیگه به من نگاه میکنه(پسر همسایه رو میگم قبلآ که باهاش آشنا شدید)

یادمه یه زمانی وقتی منو میدید یه گوشه یی میرفت از خجالت قایم میشد الان نه تنها دیگه قایم

نمیشه بلکه سلامم میکنه!یه بار اینو دوستش میخواستن برن خونه شون که من جلوتر از اونا از پله

ها بالا رفتم بعد هی داشتم با در خونمون کلنجار میرفتم که باز شه دره هم لج کرده بود باز نمیشد

اونم پشت دیوار ایستاده بود جلو نمیومد فقط از حرفای دوستش فهمیدم که دلیلش منمآخی

 نازی چقدر مظلوم کاش همه پسرا اینطوری بودن نه؟؟؟

دیروز تو تاکسی نشسته بودم کلی خودمو جم و جور کرده بودم که مثلآ آقا آخوندی که کنارم

نشسته یه وقت تن مطهرش به تن من نخوره و گناه نکنه بعد اونوقت آقا اینطوری نشسته...!!!

 

 

یه ذره جم و جور بشینید آقایون مگه ماها چیکار کردیم که باید اینقدر تو خودمون بپیچیم هان؟

من هر کاری میکنم نمیتونم فایلمو تبدیل کنم تا تو وبلاگ بذارم (دفتر رکوردها) ببینم کدوم آدم باحالی میاد راهنماییم کنه یه جایزه پیشم دارهها

نه بابا معارفی جون فداش بشم نمره مو تو کارنامه ۲۰ داد اگه نداده بودا میکشتمش خدایی دلیله   

نمره کم کردنش بی ربط نبود؟؟؟؟؟خوب آدم لجش در میاد دیگه

به ما گفته بودن برای مسابقه باید بریم یه فرم پزشکی رو پر کنیمو پزشکم مهر بزنش

منم رفتم دکتر خانومه اومد منو معاینه کنه هواسش نبود گوشی رو گذاشت طرف راستمدیدم

 هی داره اینور اونور میکنه اخم کرد چشماش گرد شدو...حالا هی من به خودم میگم الان میفهمه

 اشتباه کرده نه حتمآ درست داره انجام میده اما چرا اخم کرده الان میذاره سمت چپ قلبم! الان...

دیدم نه بابا خانوم خانوما اصلآ هواسش نیست برگشت گفت فکر کنم گوشیم کثیف شده صدای قلبت رو نمیشنوممنم که از خنده داشتم میترکیدم گفتم قلبه من طرف چپمه نه راست

بیچاره یدفعه قرمز شد منم خندمو قورت دادم تا بیشتر از اون خجالت نکشه

از وقتی گفتم از زبون برره یی بدم میاد همه شروع کردن برره یی صحبت کردناینقدر برره یی صحبت کردید تا رو زبون منم افتادشدم رقاص همه هی برره یی میرقصم

معذرت: داوود جون ببخشید بابت قالب خیلی اذیتت کردم امیدوارم ناراحت نشده باشی

امسال عجب سالیه خوراکه مسابقه س برای ما یکی از بچه های گروهمون زانوش دررفته  اونیکی

رو دستش آجور افتاده منم که تاندون پام کشیده شده  یکی دیگه...  من یقین دارم تیم ما اول  میشه

حالا هی میخوام کاری کنم بابام نذاره من برم..:

من: گفتن واسه مسابقه امسال ۲۸ تومن میخوان بدون امکانات

بابا: خوب بخوان

من: خوب نه دیگه شما نباید بذارین من برم

بابا: چرا مثلآ؟؟؟

من: چون میخوان مارو بچاپن اصلآ ارزششو نداره

بابا: اتفاقآ خیلی هم داره یکی از ارزشهاش اینه که سه روز حداقل آرامش تو خونه هست

من: چـــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟

بابا من برم دیگه این شکلی بر نمیگردما دماغم میشکنه کتک میخورم دستم در میره اجازه نده

بابا: به به واقعآ اینطوریه پس حتمآ برو خوبه برات

من: من بچه ی بدی هستم نه؟ خیلی خرج دارم نه؟ نمیخواد برم

بابا: نه اصلآ اینکه خرج نیست تو بایدم بری

من:من نخوام برم باید کیو ببینم

بابا : پشت گوشتو

چه باباهایی پیدا میشنا نه به دوستام که التماس میکنن که اجازه باباهاشونو بگیرن نه به من که

نمیخوام امسال شرکت کنم بابامم میخواد اذیت کنه میگه حتمآ باید شرکت کنی خدا رحم کنه    یکی بیاد روز مسابقه منو بدزده قول میدم بچه با ادبی باشما

جوک: یه روز یه ترکه میره تو جوب آب میخوابه بهش میگن چرا اونجا خوابیدی میگه آخه میخوام تو جریان باشم

این جوکایی که من مینویسم برای ترکاس نه آذریهای خوب خودمون پس لطفآ تبریزیاو اردبیلیاو...

بهشون بر  نخوره

محتاج دعای شمام فردا یه مسابقه داریم مهم نیست زیاد اما دعا کنید سالم برگردم یکی یه بوس

 براتون سند میکنم

:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : گل دختر در پنجشنبه 17 آذر 1384 و ساعت 03:12 ق.ظ

:: ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت   بامعرفت ( )

:: مدل بزی

بعد از اینهمه مدت هنوز شما نفهمیدید من چیکارم؟؟؟؟؟؟؟؟

همون رشته یی رو مسابقه دارم که عکساشو براتون گذاشته بودمووشو! خوب خدا رو شکری تاریخش تغییر کرده و ما وقت بیشتری  برای تمرین داریم  اما من همچنان  نا امیدم

اینقدر گفتم معلم دینی دوستام مسخره م میکنن و طبق معمول طی یک نشست و نشست(قبلآ

توضیح دادم چرا میگم نشست و نشست اما دوباره میگم چون ما تنبلیم همش نشسته بودیم برخاست نداشتیم که بگم نشست و برخاست!)نتیجه گرفتیم بهش بگیم معارفی بهتره!

جدآ این معارفی خنگه ها البته خدارو واقعآ شکر که زیاد چیزی بارش نیست وگرنه ... !!!

از طرف مدرسه قرار بود بریم به یه باغ که این خانومم میخواست با ما بیاد ـ از وقتی یکی از کلاساش

 حذف شده با ما خیلی فاب شده ـ بعد داشت همینطوری سر به سره همکلاسیام میذاشت که

یدفعه برگشت گفت اصلآ بچه ها نظرتون چیه من به خاطره ز.ر نیام باهاتون منم یهویی از دهنم پرید  بله خانوم موافقمخدارو شکر نفهمیدا وگرنه گاوم میزایید

رفته بودیم واسه خاله جانم پالتو سفارش بدیم(قبلآ دیده بودیم انتخاب کردیم بعد میخواستیم

سفارش بدیم) که شوهر خالم رفت تو یکی از پارکینگای مغازه دارها پارک کرد یه پسری اونجا بود

گفت آقا اینجا کسی میخواد بیاد پارک کنه جاشو شما تنگ کردی شوهرخالمم یه نگاهی انداخت و

گفت نه حاجی اینجا دو تا ماشینم جا میشه!آقا ما رفتیم برگشتیم دیدیم طرف با ما لج کرده قشنگ

 چسبونده بود به ما شین ما بعد همینطوریم ذول(زول ـ ظول) زده بود به ما فکر کرده به خاطر اون میوفتیم به دستو پاش یا ازش خواهش میکنیمو اونم کلی حال میکنه ماهم که بیخیال همه

مون نشستیم تو ماشین خلاصه بعد از کلی مکافات از نیم متر جا اومدیم بیرون جالب اینجاس وقتی شوهرخالم هی زور میزد میدید نمیشه پسره بهش میخندیدبعد وقتی که ما اومدیم بیرون نیشش بسته شد اونوقت ما بهش خندیدیماینو به کسایی گفتم که میخوان مردمو ضایع کنن!!!

مدتی بود به کسی گیر نداده بودم اما...

اه اه اه اه بعضی از این دخترارو دیدید جدیدآ مدل بزی درست میکنن!!!البته بیشتر شبیه گوسفندیه

 نه بزی!!! یه روز منو مامانم داشتیم هی میگفتیم اه اه چقدر این مدل جدید مد شده بی ریخته چقدر اله چقدر بله که خواهر جان با مدل بزی جلومون ظاهر شدبعد حرفمونو پس گرفتیم هی مامان میگفت به به چه مدله خوشگلیه چقدر نازه چقدر به س میادو...

دقت کردین هروقت یکی از ته دل و با آه و سوز دعا کنه خدا دعاشو مستجاب میکنه !!! البته سعی

کنید دقیق دعا کنید که اینطوری نشه...

دوست داییم به پول احتیاج داشت واقعآ محتاج بود کلی دعا میکرد و... آقا یه روز بهش خبر رسید

پول برنده شدی اینم کلی ذوق کرده بودو ذوق میترکوند وقتی رفت پولو بگیره دید ۱۰۰۰۰تومان برنده شدهبعد به این نتیجه رسید باید مبلغشو هم به خدا میگفتیه روز که داشت با دوستاش

 صحبت میکرد یدفعه برگشت گفت خدایا یه ۱۰۰میلیارد از اون بالا واسم پرت کن نیاز دارم!!!

همه با تعجب نگاش کردن یکی ازش پرسید چرا ۱۰۰ میلیارد یه ذره زیاد نیست؟؟؟جواب داد:

نصفش که توراه میریزه گم و گور میشه نصفشم که گمرک میگیره یه ذره شم مالیات میخوره یه

 خوردشم رهبرو ... میگیرن بقیه شم که پست میگیره و ... بذارید حداقل وقتی دستم رسید یه ۱۰ میلیونی باشه!!!حرف جالبی بودا...

آخیش بالاخره یکی پیدا شد روی منو سفید کنه!!!

دایی جونم گلاب به روتون  دست به آب بود که گوشی موبایلش افتاد تو دستشویی آقا دلش نیومد ولش کنه دوباره اونو از فاضلاب در آوردبعد شستشاومد روشنش کنه که دید روشن نمیشه!!!!!!!!!!!!بعد از اینکه کلی فکر کرد به این نتیجه رسید که گوشی سوختهاونوقت به

 من میگن خنگ!!!خنگتر از داییمم پسر خالمه(دقت کردید ما همه چیزمون ذاتیه! خنگیمون

شاعر بودنمون!!!)یه روز پسر خالم - ش - وقتی از خواب بیدار شد دید همه خوابیدن گفته خوب برم یه صبحانه باحال واسه همه درست کنم بخورن کیف دنیا رو ببرنآقا گرفته تو کتری آب ریخته گذاشته رو گاز بعدشم تو قوری چایی با آب ریخته گذاشته رو گاز با شعله ی زیادبعد همه رو

بیدار کرده گفته واستون صبحانه درست کرد ما هم  خوشحال رفتیم سر میز نشستیم

بعد دیدیم یه چیز داره قلقل میکنه نگو اون قوریه بود دیگه براتون تعریف نمیکنم با چه مرگی اونو

خوردیم ولی برامون درس عبرت شد دیگه تا لنگ ظهر نخوابیم که ش مجبور بشه برامون صبونه درست کنه دیگه هم هروقت ش میگه فلان چیزو براتون درست کردم کسی سراغش نمیره

کر کر خنده: یه روز به یه ترکه میگن بیا!میگه نه میام نه جمله میسازمجکه ظریفی بود بهش

 فکر کنید بعد بهم بگید بی مزه!!

اوه اوه بازم دیرم شد باید کاتش کنم!

یه توضیحم در مورد دفتر رکوردها میخوام بدم یه صفحه اضافی درست کردم به نام دفتر رکوردها

هرکس فکر میکنه رکورد چیزیو داره بگه که اسمشو توش ثبت کنم مثلآ اولیش پرنده کوچولو که ۱۶ تا

 سوسک کشته(درست گفتم پگاه خودت بودی؟؟؟؟)خوب حالا هم هرچی میخواید بگید منم اون تو

مینویسم!

یه ذره این پستم داره طولانی میشه گناه دارید بقیه حرفامو سعی میکنم یادم نره تو پست بعدی میزنم

 

 

:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : گل دختر در جمعه 11 آذر 1384 و ساعت 04:12 ق.ظ

:: ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت   بامعرفت ( )

:: اخراج شد هورا!

آخی طفلکی به چه روزی افتاد ماهم دلمون واسش سوخت بیشتر از اون ادامه ندادیم اما داستان به اینجا ختم شد که دیگه معلم دینیمون نیستازش پرسیدم:ببخشید چرا شما رو عوض کردن؟؟یه نگاه پر از کینه ای به من انداخت و گفت یعنی تو نمیدونی؟؟منم هیچی نگفتمو رفتمآخیش از دستش راحت شدیما!!!ولی زیادم نباید خوشحال باشیم آخه هنوزم معلمه ماست یعنی در اصل دو معلمه شدیم قرآن با اینه دینی با...

درجواب یکی از دوستان باید بگم اتفاقآ از اون مدل سوسکم دیدم...

خونه مامان بزرگم اینا بودیم(همه ی فک و فامیل)شب من و پسر خالم و خالم با داییم تو یه اتاق

خوابیده بودیم که چشت روزه بد نبینه پسر خالم با جیغ منو از خواب بیدار کرد منم که تو عالم

هپروتی بودم یهویی احساس کردم یکی داره با پاهای چندش انگیزش گردنمو نوازش میکنه...بعدشم پسر خاله جان میخواستن به من امداد رسانی کنن که با گوشه ی دستش کوچولو

کوچولو بهش ضربه میزد که مثلآ سوسکه نازنین بیوفتن پایین اما...

اما بدتر شد آخه افتاد رو صورتماز اون شب به بعد دیگه من اصلآ خونه مامان بزرگم اینا نخوابیدم آخه تا صبح مثل نگهبانا بیدار بودم که مبادا سوسکه بیاد روی بدنمجالب اینجاس صبحشم که

 میخوا ستم گلاب به رو تون برم توالت هواسم نبود پام رو گذاشتم رو سوسکه آخه اون تو دمپایی بود

گریه کن گریه قشنگه...

جدیدآ دکترا گفتن گر یه کردن خیلی خوبه حالا چه مرد باشه چه زن میگن گریه هاتونو تو خودتون جمع نکنید (دقیقآ همون حرفی که من همیشه میزنم) بیمار میشیدا !!! خوب یاد بگیرید از این به بعد گریه کنید

هفته ی دیگه به احتمال زیاد نیستم آخه مسابقه داریم اونم نه یه روز نه دو روز سه رووووووز

خدا رحم کنه من که اصلآ امسال امیدی ندارم(دقیقآ مثل هرسال)ولی خوب چیکار کنم که

مجبورم برم مثلآ هفته ی دیگه مسابقه س همه مثل ... کار میکنن بعد ما از ساعته تمرین میزنیم واسه استاد جان تولد میگیریم جاتون خالی اینقذه تولد خوش گذشت کلی ماجراها داشتیم با یه بدبختی تولد گرفتیم که نگو  مخصوصآ قبل از تولد که من یکی از دوستامو دم در دانشگاه سرکار گذاشتم بعد پسرایی که کلاساشون تعطیل شد هی بهش متلک مینداختنمن حساب

کردم دیدم اگه بخوام از اون سمت برم اونا به من متلک میندازن پس نتیجه گرفتم متلکاشو دوستم بخوره بهترهکلی حال کردم از عصبانیت داشت آتیش میگرفت البته منم یه دلیلی داشتم که مجبور شدم سرکارش بذارم آخه موضوع حیاتی بود

جوک: یه روز یه مرده تو اتاقش چندتا جن میان بعد با کلی ترس و لرز میگه بببس سسم ا

للل..رحم..نه ارحیم بعد میبینه جنا دارن چپ چپ نگاش میکنن میره بیرون اتاق با خودش میگه

چیکار کنم چیکار نکنم که دوباره میره تو اتاق میبینه اونا هنوز اونجان دوباره میگه ببسم الل... ااالرررر

حمن رحی مممم... دوباره جنا چپ چپ نگاش میکنن با خودش میگه ایندفعه اگه با صوت بگم حتمآ

میرن دیگه بعد با صوت میگه بسم الله الرحمن الرحیم بعد جنا  پشت سرش میگن الله  الله  الله الله  الله

ببخشید کار فوری پیش اومده بقیه ی حرفامو اگه خدا بخواد هفته ی دیگه میزنم فعلآ باید برم

کامن فراموش نشه


 
 
 
 
 

:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : گل دختر در جمعه 4 آذر 1384 و ساعت 10:11 ق.ظ

:: ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت   بامعرفت ( )

:: مطالب پیشین