تبلیغات
یه بچه شیطون - پست های بهمن 1384

:: یه پست طولانی بخونیدش تا آخر!

از اونجایی که اوضاع بیریخته گفتم دوباره همین امروز آپ کنم!

خیلی حرفها برای گفتن داشتم اما این مسئله یی که پیش اومده مانع میشه همشو بگم اول

باید جواب نظراتتونو به طور دسته جمعی بگم!:

اولآ چند روز نبودن من دلیل ترک اینجا نیست من رفته بودم مسافرت و وسطه هفته

برگشتم به خاطر همینم گفتم جمعه آپ کنم که سر برنامه کاریم پیش برم!اگرم میخواستم

از اینجا برم از همه بلا استثناخداحافظی میکردم دیگه اینکه چیزی نبود بعضیاتون

 یه حرفایی میزدین بقیه هم تایید میکردن!دومآ دلیلی هم نداره من به خوام کسی رو

 از طرف خودم بفرستم تا جواب نظراتتونو بده!مگه خودم مُردم؟؟؟!!من با هیچ کَس تعارفی ندارم

اگه از چیزی ناراحت بشم خودم میگم نیاز به کسی ندارم!بعضیاتون کاملآ درک کردید منو

اما بقیه...!یکی تا یه چیز میگه دوباره به من شک میکنن آخه یکی نیست به این ملت بگه

 آخه مگه من مرض دارم بشینم وقتمو صرف آزار دیگران بکنم این کار آدمای بیماره نه آدمای سالم!

عزیز دل اگه فکر کردی با این چیزا منو میتونی خراب کنی توی اشتباهی حتی اگه موفق بشی ۴تا آدمو از دورو ورم پراکنده کنی بازم من مینویسم

حالا هم که من صفحه نظراتم کنترل شده س میخواد بیاد طرف شماها یی که وبلاگتون نظر زیاد داره

نگاه کنید از همین الان گفتما بعدآ نگید نگفتی!نظرایی هم که هر کسی به جای من میده اصلآ

قابل قبول نیست. ببینم ایندفعه متوجه شدین یا نه باز باید تکرار کنم؟؟؟؟اگر به من توهینی

بشه عین خیالمم نیست اما روی بقیه حساسم!حالا هر چی میخواین بارم کنید

باور نمیکردم ! دیروز فوحشایی برام آف میذاشتین که....واقعآ جای تاسف داره دیگه نمیدونم

چی بگم!

 

=*-=*-=*-=

توی مدرسمون یه آزمون نمیدونم چی چی داشتیم که من طبق معمول نا خواسته قبول شدم

کلآ دو مرحله داشت عملی و شفاهی(درسی نبود!)واسه ی عملیش مارو بردن توی یه کارگاه

گفتن باید کارایی که میگیمو شما ها انجام بدین ما هم که هممون خنـــــــــــــــــــگ کلی

شنگول منگول بازی در آوردیممثلآ زنه به من گفت زیر چراغ الکی (یا نفتی !)رو خاموش کن منم

تا آخر پیچوندما اما نمیدونم چرا خاموش نشدبعد دیدم الان اگه خاموش نکنم نمره کم میکنه

چاره در آن یافتم که با دست خاموشش کنموقتی دستموگذاشتم روشعله دیدم خانومه داره چپ چپ نگام میکنه بعد با خنده آروم آروم دستمو بر داشتم زنه دیگه داشت شاخ در میاورد

گفت خاموشش کردی؟؟؟گفتم نمیدونم یه لحظه وایسین بعد دست زدم دوباره به شعله گفتم آره فکر کنم خاموش شدبعد همه ی هم کارگاهیام زدن زیر خنده!بعد چون نزدیک

عاشورا بود همش بهش حلوا و خرما و اینجور چیزا میدادن بخوره مجبور میشد به ما تعارف کنه ما

هم الکی میگفتیم نمیخوریم اما تا هواسش پرت میشد یه ذره میگرفتیم میخوردیم آخرش به خودش نرسید همشو ما خوردیمبهم یه دو شاخه داد گفت برو بزن به پریز اما نزنی به اون

 پریزی که پایینش آب هستا منم گفتم باشه!تا از کارگاه رفت بیرون من با خودم فکر کردم واسه چی

نباید به اون پریزه بزنم حالا یه امتحان کنم ببینم چی میشه!تا زدم توی اون پریزه یه جرقه زد

خیلی بهم کیف داد دوباره اینکارو کردم بقیه هم میخندیدن وقتی مسئوله اومد تو از تعجب

چشاش شیشتا شد!بیچاره زبونش بند اومده بود اما خیلی دیدنی شده بودخلاصه بعد از

دوساعت کار تو کاگاه مرخص شدیم خانومه هم اومد بهمون گفت واستون متاسفم منم گفتم:

اتفاقآ ماها آینده داریم .یه ذره چپ چپ نگام کرد دوباره گفتم:البته آینده ی تباه

=*-=*-=*-=

یکی بهم گفت هر موضوع جدید که میخوام بنویسم از بقیه جداش کنم واسه همینم تیکه تیکه

مینویسمسفرنامه م طولانیه و خنده دار توی پست بعدی مینویسمش فعلآ نمیشه!

=*-=*-=*-=

وای خدا ۴شنبه روز عذاب من بود کارنامه م رو گرفتم ازین بدتر نمیشد اینقدر لجم در اومد

آخر معلم دینی دومیم نمره مو کم داد لجم در اومد همشون بیست بودن به جز دینی

دقیقآ مصادف میشد با جنگ وبلاگیه من آخ که چقدر داغون شدم

=*-=*-=*-=

یه روز از یه ترکه میپرسن بلدی با کامپیوتر کار کنی؟؟!!میگه:آره خیـــــــــلی بلدم!میگن خوب روشنش کن میگه :نه در این حدیه روز یه ماره روسری میذاره میشه مار کبری

=*-=*-=*-=

والنتاین مبارک! امیدوارم همیشه عاشق باشین (منظورم مثلآ خداو زندگی و اینا بود)حالا که اصرار میکنید عاشق اونجوری هم باشین

 =*-=*-=*-=                                               

سالگرد فوت خانوم فروغ فرخزاد رو به همه ی دوستدارانش تسلیت میگم!

:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : گل دختر در پنجشنبه 27 بهمن 1384 و ساعت 02:02 ق.ظ

:: ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 08:02 ق.ظ

لینك ثابت   بامعرفت ( )

:: معذرت میخوام

نمیدونستم اگه دو هفته این وبلاگ رو رها کنم  همه چی خراب میشه وگرنه غلط میکردم این کارو

میکردم اینقدر بلا سرم اومده که دیگه فرقی برام نداره زحمتهای من نتیجه یی نداد برای

تغییر عقیده ی عزیز دل اون کار خودشو می کنه ! امیدوارم توی این مدت طوری بوده باشم که

شماها نسبت به من اطمینان داشته باشین من هیچ وقت به کسی توهینی نمیکنم مگر

در شرایط خاص .نظرات شما در این وبلاگ واقعآ برای من ارزشمنده پس دلیلی نداره

 شما به خودتون شک کنید که آیا حرفی زدین که باعث ناراحتیم شده یا نه؟!.ااینم

شایعه س که میخوام اینجارو تعطیل کنم من تازه اومدم کجا برم؟؟؟راستی یه

تشکر هم از عزیز دل دارم چون این جفتگیاتش باعث شده نظرات وبلاگ به طور شدیدی

بالا بره!ممنونم ازتSmileyمن که به هر حال نظراتتو مخفی میکنم اما....

 من همیشه سعی کردم با همه خوب باشم و این در شرایطیه که همه با من دشمن شدن

باور کنید این نظرا به هیچ وجه از طرف من نبوده منو ببخشید همیشه وبلاگم

باعث آشوب شده نمیدونستم وبلاگ نویسی هم شومه وگرنه هیچ وقت قاتی اینکار نمیشدم!

من جمعه آپ میکنم منتظرم باشید کلی حرف دارم البته اگه بشه زد!

:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : گل دختر در چهارشنبه 26 بهمن 1384 و ساعت 09:02 ق.ظ

:: ویرایش شده در چهارشنبه 26 بهمن 1384 و ساعت 09:02 ق.ظ

لینك ثابت   بامعرفت ( )

:: عاقبت چاپلوسی!

چقدر هوا زشته! بدرنگه! دلم گرفته! میخوام گریه کنم اصرار نکنید من که بالاخره پایین خره گریه میکنم!خودتونو خسته نکنید!

دیروز من و بعضی از بچه های مدرسمون رفته بودیم تئاتر ببینیم (امام حسین) تو همون ۵دقیقه ی اول همه زدن زیر گریه به جز منو جوجه سیاههوسطای نمایش که بودیم اینقدر صدای گریه ها زیاد شده بود که ما درست متوجه حرفهای اونا نمیشدیم اما بازم اشک منو جوجه در نیومد که نیومدیه خانومی جلوی ما نشسته بود هی برمیگشت مارو نگاه میکرد بعد ازدوسه بار برگشتن گفت شما نمیخواین گریه کنین؟منم گفتم خوب گریمون نمیاد!گفت شما کافرید شما سنگ دلید قلب شما سیاهه و...خیلی ناراحت شدم .کافرم که هستم به تو چه؟ سنگ دلم که هستم به تو چه ؟ (اینارو تو دلم گفتم!)اما خودمو کنترل کردما اگر از من n سال بزرگتر نبود

 حتمآ جوابشو میدادم چرا اینقدر مردم ما ناراحت شدن و غمگین بودنو توی گریه کردن

میبینن؟خوب یکی مث من ممکنه اینقدر شب و روز گریه کرده باشه که اشکاش خشک شده باشه

اونوقت اون چیکار کنه؟؟؟منم اشکام خشک شده دیگه گریه م نمیاد به کسی چه؟؟؟ 

چند روز پیش یه حاج آقایی اومده بود با ما صحبت کنه و اینا ...این حاج آقا هر سال میاد مدرسمون ما هم خیلی بهش علاقه داریمداشت در مورد هویدا صحبت میکرد میگفت:

ـ هویدا آدم خیلی ...هست(حرفاش بی ادبیه با سانسور میگم!) بهش که نمیشه گفت آدم باید بهش بگیم ... البته بازم بیچاره ... بهش بر میخوره !این آدمه... زده بود تن یه

خانوم مسلمونی که به عقایدش پایبند بودو کبود کرده بود همه جای اون بیچاره کبود شده

بود دستش پاش...یه دفعه یکی از بچه ها برگشت گفت:ایــــــــــــی شما بدن اون زنه رو از کجا

دیدین؟همه ترکیدن از خندن!! یه بارم که زیر بغلش پاره بود بعد هی دستشو میگرفت بالا

هی ما خودمونو کنترل میکردیم نخندیم! نمیشد که!بعد تابل(تابلو)شد همه فهمیدن خودشم فمست(فهمید) بعد همش دستاش تو جیبش بودن .موردای دیگشو نمیگم ممنوعه! (بیچاره اون حاج آقاهه هروقت میاد مدرسه ما اشکش در میاد)

چقدر بده یه آدم اونقدر چاپلوس باشه که بخواد برای خود شیرینی خودشو پیش بقیه ضایع کنه!

اتفاقی که دو هفته ی پیش توی باشگاه ما افتاد دعوایی که شد و شکایتهایی که شدو کسایی مث

من بدبخت که  شرمنده ی دوستشون  شدنو...!همه چی از یه شوخی ساده شروع شد!اما

حالا دیگه شوخی نیست دماغه یکی شکست زیر چشمه یکی کبود شدو...!(چقدر ما وحشی تشریف داریم!)شده زندگی ما!حالا اون دو نفری که این گند رو بالا آوردن مث چی پشیمونن!

اما توی این اتفاق هویت اصلیه همه معلوم شد حالا از اون ۲۰ نفری که توی باشگاه با هم بودن فقط ۶ نفر موندن اما ما ۶نفر برای همیشه برای همدیگه میمونیم!دیروز اون آدم عوضی

اومده بود باشگاه مثلآ معذرت خواهی اما هیچ کدوممون محلش ندادیم هیچ وقت نمیبخشیمش

خیانتی که در حق منو دوستام کرد اصلآ قابل بخشش نیست اینو هممون میدونیم این کینه نیست

 تربیت نیمه تمام خانواده هاس! دلم میخواست یه جایی این حرفهارو بزنم بهترین جا همینجاست برام.!

الان که ۲تا جک خوشگل بلدم محرمه و میگن چیز خنده دار نگو(واسه همینه این مطلبم خیلی

دلگیره!) عکسشم که معلومه دیگه واسه چه مناسبتیه...!شاید هفته ی دیگه نباشم چون هیچکی نیست! میخوام چند روزی از این خونه فرار کنم اگه دیگه ندیدینم حلالم کنید

این شعرم به خاطر دپرسیتم گذاشتم!

 

تنهایی شاید یه راهه...راهیه تا بی نهایت

قصه ی همیشه تکرار...هجرت و هجرت و هجرت

 

آقای مثلآ رضازاده من جوابتونو دادم اگه نیومده مشکله خودته

 فهمیدی ؟؟؟؟؟؟ادبم خوب چیزیه ها!

 
:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : گل دختر در جمعه 14 بهمن 1384 و ساعت 02:02 ق.ظ

:: ویرایش شده در جمعه 14 بهمن 1384 و ساعت 07:02 ق.ظ

لینك ثابت   بامعرفت ( )

:: دنیای اینترنتی

*اینجانب از این به بعد گل دختر تشریف دارم دیگه منو با اسمه اصلیم صدا نکنید!*

*نوشی هم جوجه ی سیاه است و بقیه بروبچه ها هم جوجه ی آبی*

 

یه بار پیام توی وبلاگش یه مصاحبه ای گذاشته بود که یه خانوم و آقاهه توی اینترنت با هم آشنا

 شده بودن و ازدواج کردن و... بعدش من گفتم خوب اگه منم بگم بهترینمو از توی چت پیدا کردم کی بهم حسادت میکنه (ها چرا غیرتی میشی ایشون هم از قضا دخترن!!!)منو مریمی دوست دخترم خیلی با هم خوشبختیم و اصلآ نمیتونیم یه روز با هم صحبت نکنیم یا برای هم

ای میل نزنیم! ما به خاطر این با هم دوست شدیم که هر جفتمون برای رفع تنهایی چت میکردیم همه همیشه فکر میکنن چت کردن کار خیلی مضخرفیه و وقت تلف کردنه و ... اما همه چی

بستگی به طرف داره (مثلآ من برای اینکه از تنهایی نجات پیدا کنم چت میکردم اما چت سالم!!) هر

کی به هر حال نظری داره (اینو هواسم نبود دوبار گفتم!)اما نظر من اینه که آدما میتونن از

کارای بیهوده خیلی چیزا یاد بگیرن مث من که زبان انگلیسیمو تقویت کردم با یه خانوم انگلیسی ( پدرم در اومد!)اما مفید بود(یه سخن نا آموزنده از گل دختر!)

تازه متوجه شدم واسه چی همش دنبال من هستن(مسابقه هه) آخه همه مث من انصراف دادن

 بعد تیمشون ناقصه حالا دارن منت کشی میکنن آخی بیچاره ها

دوباره باهام تماس گرفتن تا گفتم الو گفت:

- خودتی؟(فکر کردم جوجه سیاهه)

- منم گفتم آره خودمم تو چی خودتی یا مامانته؟

زنه زد زیره خنده بعد معرفی کرد خودشو فکر کرد من نمیشناسمش اما بعد از یه ۵دقیقه جروبحث بهش ثابت کردم میشناسمش قبلآ شاگردش بودمبعد گفت:گل دختر جون شما خیلی خانومی

 خیلی گلی شانست خوبه بیا موفق میشیا منم یه ۱۰ دقیقه مخشون رو به کار گرفتم و گفتم باید

فکر کنم برنامه ریزی کنمو از این حرفا(کلی کلاس گذاشتم!) بعد آخرش گفت:پس گل دختر جون ۴شنبه منتظرما بیا حتمآ خدافظ منم تندی گفتم چشم حتمآ نمیام خدافظآخرشم نرفتم!

آخیـــــــــــــــــــش راحت شدیما امتحانا تموم شد اونقدراهم  که فکر میکردم سخت نبودن تقریبآ

 همه رو نمره ی کامل میگیرم به جز یکی دو تا .منو نوشی یواشکی رفتیم توی دفتر بعد پوشه ی نمرات رو ورداشتیم اومدیم بیرن نمره هامونو نگاه کردیم!(ای خدا ما چرا اینقد دزدیم؟)

اصلآ حالم خوب نیست دارم میمیرم از صب ساعت ۸ دارم آپ میکنم اما هی پاک میشه دوباره مینویسم پدرم در اومد .میدونم میدونم نمیخواد بگید باید کپی کنم منم کپی میکنم اما...

خوب شد گفتم جکام ته کشیده کمک کنید اگر نمیگفتم فکر کنم حتی شادی هم نمیگفت که دوباره جک بنویسم!

 

میدونین یه حس خیلی بامزه یی دارم تو مایه های تهوع و اینا به قول گندم دلم میخواد دست کنم تو

حلقم اما نمیشه یکی بیاد این کارو واسم انجام بده...!

فکر کنم داره خودش میاد...

اه اه من برم دستشویی تا...

:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : گل دختر در جمعه 7 بهمن 1384 و ساعت 10:01 ق.ظ

:: ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت   بامعرفت ( )

:: مطالب پیشین