تبلیغات
یه بچه شیطون

:: عاقبت چاپلوسی!

چقدر هوا زشته! بدرنگه! دلم گرفته! میخوام گریه کنم اصرار نکنید من که بالاخره پایین خره گریه میکنم!خودتونو خسته نکنید!

دیروز من و بعضی از بچه های مدرسمون رفته بودیم تئاتر ببینیم (امام حسین) تو همون ۵دقیقه ی اول همه زدن زیر گریه به جز منو جوجه سیاههوسطای نمایش که بودیم اینقدر صدای گریه ها زیاد شده بود که ما درست متوجه حرفهای اونا نمیشدیم اما بازم اشک منو جوجه در نیومد که نیومدیه خانومی جلوی ما نشسته بود هی برمیگشت مارو نگاه میکرد بعد ازدوسه بار برگشتن گفت شما نمیخواین گریه کنین؟منم گفتم خوب گریمون نمیاد!گفت شما کافرید شما سنگ دلید قلب شما سیاهه و...خیلی ناراحت شدم .کافرم که هستم به تو چه؟ سنگ دلم که هستم به تو چه ؟ (اینارو تو دلم گفتم!)اما خودمو کنترل کردما اگر از من n سال بزرگتر نبود

 حتمآ جوابشو میدادم چرا اینقدر مردم ما ناراحت شدن و غمگین بودنو توی گریه کردن

میبینن؟خوب یکی مث من ممکنه اینقدر شب و روز گریه کرده باشه که اشکاش خشک شده باشه

اونوقت اون چیکار کنه؟؟؟منم اشکام خشک شده دیگه گریه م نمیاد به کسی چه؟؟؟ 

چند روز پیش یه حاج آقایی اومده بود با ما صحبت کنه و اینا ...این حاج آقا هر سال میاد مدرسمون ما هم خیلی بهش علاقه داریمداشت در مورد هویدا صحبت میکرد میگفت:

ـ هویدا آدم خیلی ...هست(حرفاش بی ادبیه با سانسور میگم!) بهش که نمیشه گفت آدم باید بهش بگیم ... البته بازم بیچاره ... بهش بر میخوره !این آدمه... زده بود تن یه

خانوم مسلمونی که به عقایدش پایبند بودو کبود کرده بود همه جای اون بیچاره کبود شده

بود دستش پاش...یه دفعه یکی از بچه ها برگشت گفت:ایــــــــــــی شما بدن اون زنه رو از کجا

دیدین؟همه ترکیدن از خندن!! یه بارم که زیر بغلش پاره بود بعد هی دستشو میگرفت بالا

هی ما خودمونو کنترل میکردیم نخندیم! نمیشد که!بعد تابل(تابلو)شد همه فهمیدن خودشم فمست(فهمید) بعد همش دستاش تو جیبش بودن .موردای دیگشو نمیگم ممنوعه! (بیچاره اون حاج آقاهه هروقت میاد مدرسه ما اشکش در میاد)

چقدر بده یه آدم اونقدر چاپلوس باشه که بخواد برای خود شیرینی خودشو پیش بقیه ضایع کنه!

اتفاقی که دو هفته ی پیش توی باشگاه ما افتاد دعوایی که شد و شکایتهایی که شدو کسایی مث

من بدبخت که  شرمنده ی دوستشون  شدنو...!همه چی از یه شوخی ساده شروع شد!اما

حالا دیگه شوخی نیست دماغه یکی شکست زیر چشمه یکی کبود شدو...!(چقدر ما وحشی تشریف داریم!)شده زندگی ما!حالا اون دو نفری که این گند رو بالا آوردن مث چی پشیمونن!

اما توی این اتفاق هویت اصلیه همه معلوم شد حالا از اون ۲۰ نفری که توی باشگاه با هم بودن فقط ۶ نفر موندن اما ما ۶نفر برای همیشه برای همدیگه میمونیم!دیروز اون آدم عوضی

اومده بود باشگاه مثلآ معذرت خواهی اما هیچ کدوممون محلش ندادیم هیچ وقت نمیبخشیمش

خیانتی که در حق منو دوستام کرد اصلآ قابل بخشش نیست اینو هممون میدونیم این کینه نیست

 تربیت نیمه تمام خانواده هاس! دلم میخواست یه جایی این حرفهارو بزنم بهترین جا همینجاست برام.!

الان که ۲تا جک خوشگل بلدم محرمه و میگن چیز خنده دار نگو(واسه همینه این مطلبم خیلی

دلگیره!) عکسشم که معلومه دیگه واسه چه مناسبتیه...!شاید هفته ی دیگه نباشم چون هیچکی نیست! میخوام چند روزی از این خونه فرار کنم اگه دیگه ندیدینم حلالم کنید

این شعرم به خاطر دپرسیتم گذاشتم!

 

تنهایی شاید یه راهه...راهیه تا بی نهایت

قصه ی همیشه تکرار...هجرت و هجرت و هجرت

 

آقای مثلآ رضازاده من جوابتونو دادم اگه نیومده مشکله خودته

 فهمیدی ؟؟؟؟؟؟ادبم خوب چیزیه ها!

 
:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : گل دختر در جمعه 14 بهمن 1384 و ساعت 02:02 ق.ظ

:: ویرایش شده در جمعه 14 بهمن 1384 و ساعت 07:02 ق.ظ

لینك ثابت   بامعرفت ( )

:: دنیای اینترنتی

*اینجانب از این به بعد گل دختر تشریف دارم دیگه منو با اسمه اصلیم صدا نکنید!*

*نوشی هم جوجه ی سیاه است و بقیه بروبچه ها هم جوجه ی آبی*

 

یه بار پیام توی وبلاگش یه مصاحبه ای گذاشته بود که یه خانوم و آقاهه توی اینترنت با هم آشنا

 شده بودن و ازدواج کردن و... بعدش من گفتم خوب اگه منم بگم بهترینمو از توی چت پیدا کردم کی بهم حسادت میکنه (ها چرا غیرتی میشی ایشون هم از قضا دخترن!!!)منو مریمی دوست دخترم خیلی با هم خوشبختیم و اصلآ نمیتونیم یه روز با هم صحبت نکنیم یا برای هم

ای میل نزنیم! ما به خاطر این با هم دوست شدیم که هر جفتمون برای رفع تنهایی چت میکردیم همه همیشه فکر میکنن چت کردن کار خیلی مضخرفیه و وقت تلف کردنه و ... اما همه چی

بستگی به طرف داره (مثلآ من برای اینکه از تنهایی نجات پیدا کنم چت میکردم اما چت سالم!!) هر

کی به هر حال نظری داره (اینو هواسم نبود دوبار گفتم!)اما نظر من اینه که آدما میتونن از

کارای بیهوده خیلی چیزا یاد بگیرن مث من که زبان انگلیسیمو تقویت کردم با یه خانوم انگلیسی ( پدرم در اومد!)اما مفید بود(یه سخن نا آموزنده از گل دختر!)

تازه متوجه شدم واسه چی همش دنبال من هستن(مسابقه هه) آخه همه مث من انصراف دادن

 بعد تیمشون ناقصه حالا دارن منت کشی میکنن آخی بیچاره ها

دوباره باهام تماس گرفتن تا گفتم الو گفت:

- خودتی؟(فکر کردم جوجه سیاهه)

- منم گفتم آره خودمم تو چی خودتی یا مامانته؟

زنه زد زیره خنده بعد معرفی کرد خودشو فکر کرد من نمیشناسمش اما بعد از یه ۵دقیقه جروبحث بهش ثابت کردم میشناسمش قبلآ شاگردش بودمبعد گفت:گل دختر جون شما خیلی خانومی

 خیلی گلی شانست خوبه بیا موفق میشیا منم یه ۱۰ دقیقه مخشون رو به کار گرفتم و گفتم باید

فکر کنم برنامه ریزی کنمو از این حرفا(کلی کلاس گذاشتم!) بعد آخرش گفت:پس گل دختر جون ۴شنبه منتظرما بیا حتمآ خدافظ منم تندی گفتم چشم حتمآ نمیام خدافظآخرشم نرفتم!

آخیـــــــــــــــــــش راحت شدیما امتحانا تموم شد اونقدراهم  که فکر میکردم سخت نبودن تقریبآ

 همه رو نمره ی کامل میگیرم به جز یکی دو تا .منو نوشی یواشکی رفتیم توی دفتر بعد پوشه ی نمرات رو ورداشتیم اومدیم بیرن نمره هامونو نگاه کردیم!(ای خدا ما چرا اینقد دزدیم؟)

اصلآ حالم خوب نیست دارم میمیرم از صب ساعت ۸ دارم آپ میکنم اما هی پاک میشه دوباره مینویسم پدرم در اومد .میدونم میدونم نمیخواد بگید باید کپی کنم منم کپی میکنم اما...

خوب شد گفتم جکام ته کشیده کمک کنید اگر نمیگفتم فکر کنم حتی شادی هم نمیگفت که دوباره جک بنویسم!

 

میدونین یه حس خیلی بامزه یی دارم تو مایه های تهوع و اینا به قول گندم دلم میخواد دست کنم تو

حلقم اما نمیشه یکی بیاد این کارو واسم انجام بده...!

فکر کنم داره خودش میاد...

اه اه من برم دستشویی تا...

:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : گل دختر در جمعه 7 بهمن 1384 و ساعت 10:01 ق.ظ

:: ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت   بامعرفت ( )

:: مکس
از اونجایی که هفته ی پیش جمعه اون مسابقه هه رو دو در زدم و نرفتم (اونی که بدم میومدو
 
شماره سالن رو گم کرده بودم) هی پیش خودم به مسئولاش میخندیدم که مثلآ آخر سر کارشون
گذاشتم و اینادیروز صب زنگ زدنبعد خانومه گفت:ساینا خودتی؟(چه بی مقدمه این حرفو زد نه سلامی نه علیکی)گفتم بله خودمم گفت شما چرا دیگه تمرین نمیای شما چرا ...شما
 
چرا....(با لحن عصبانی گفت) منم با خونسردی گفتم من که انصراف دادم شما یادتون نیست گفت:
 
شما چرا انصراف دادی میدونستی حق دیگرانو ضایع کردی ؟ میدونستی شانس رو از یه دختر دیگه گرفتی میدونستی...؟منم گفتم: چرا اونوقت؟ من که نه اول بودم نه دوم نه سوم من منتخب
 
بودم شما هم برای مسابقات کشوری ۲نفرو میبرید نه چهار نفر در ضمن مثلآ اگر به جای من
 
کسی دیگه هم قبول میشد بازم بیهوده وقتشو صرف میکرد آخه اگه عرضه داشت که ۴ نمیشد که مثلآ دوم میشد در نتیجه بازم انتخاب نمیشد؟؟؟
 
هه بعد ضایع شد گوشی رو قطع کرد اما من به یه نتیجه یی رسیدم خیلی بی ادب بود نه سلام کرد
نه خداحافظی؟خلاصه خیلی حالم گرفته شد البته یه حرفای دیگه هم گفتما که  به شما نمیگم(برای حفظ امنیت و شخصیت)دیروز مراسم عقد یکی از آشناهامون بود وای که کلی خندیدیم
 
یه ۳ ساعتی اونجا بودیم بعد همگی رفتیم تلپ شدیم خونه خالم اونیکی خالمم که از سفر اومده بود دیگه... شبش که هممون خسته وکوفته بودیم یه دفعه شوهر خالم یه ماسک ترسناک گذاشت اومد مارو ترسوند من که تو خواب و بیداری بودم( ساعت ۲ صب بود) yak فراری کردم
 
که همه از خنده ترکیدن بعد هی این شوهر خالم داشت مارو اذیت میکرد ما هم هی اذیتش میکردیم که یه دفعه شوهر خاله راستکیم از اتاق اومد بیرون  ما هم هممون تو کف بودیم این یارو باحاله که نصفه شبی شوخیش گرفته مارو اذیت میکنه کیه؟ که لباساشو ( ماله شوهر خالمو) در آوردو ماسکشم بر داشت دیدیم بابا بزرگمهجل الخالق!
 
دقت کنین توی ایران هر استانی مردمش لحجه ی خاصی دارن که فقط ما و بعضیای دیگه از شهر
 
های دیگه لحجه هاشون معمولیه توی مسابقات که بودیم شب آخر با شیرازیا دوست شده بودیم و با هم حرف میزدیم یه دفعه یکیشون بر گشت گفت اه شما چقدر لحجه تون ضایع ستمنم گفتم نظر لطفتونه
 
دیروز با خاله م و پسر خالم داشتم توی خیابون راه میرفتم که یه دفعه پسر خالم جیغ کشید همه برگشتن نگا کردن دیدیم پاشو گذاشته روی یه سگ خیلی کوچولوقبلشم نزدیک بود من لگدش کنم اما نکردم عوضش پسر خالم لهش کرد صاحبش yak باخشم مارو نگا کرد که نگو خوب تقصیر خودش بود سگه به این کوچولویی رو تو اونهمه جمعیت که رو زمین نمیذارن
میذارن؟؟؟
 
فیلمه مکسو دیدین؟؟؟
 منو خواهری هفته ی پیش باهم رفتیم دیدیم با مزه بود خیلی ! پیشنهاد میکنم شما هم ببینید پر فروش ترین فیلم بوده تا الان
 
 
توی مطب نشسته بودیم ( منو خواهری )که این منشیه هی با یه مرد غریبه حرف میزدو قند تو
 
دلش آب میشد هی حرف میزدو سرخ میشدو هی...هی این دوتا حرفای ... میزدنو هی منو
 
خواهری میگفتیم چقدر پررو هستن جلوی همه ... هی...
 
آخرش دیگه اعصابم خورد شد گفتم چقدر آدم میتونه پررو باشه با یه مرد متاهل و غریبه حرف بزنه بعد گوشامو تیز کردم ببینم چی میگن که...
 
که فهمیدم مرده خواستگار دخترسخدایی اصلآ به مرده نمیخورد بهش میخورد سه تا هم
بچه داشته باشه ...(عاقبت فضولی...)
 
از همتون بابت پیشنهادای که دادین ممنونم
 
کلی الان فک و فامیل خونمون ریخته و منم تازه الان از خواب بیدار شدم هنوز صبحانه نخوردم البته
نخورم بهتره چون تا ۱ساعت دیگه نهار میخوریم فعلآ برم تا مامانم نکشته منو
 
نظر یادتون نره
:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : گل دختر در جمعه 30 دی 1384 و ساعت 12:01 ب.ظ

:: ویرایش شده در جمعه 30 دی 1384 و ساعت 01:01 ق.ظ

لینك ثابت   بامعرفت ( )

:: کلاس ما...

مطالبی که من توی این وبلاگ مینویسم تمام زندگی من نیست این رو خیلیهاتونم میدونید اما دارم برای کسایی میگم که فکر میکنن زندگی من به همین چند تا اتفاق ساده ختم میشه و میگن زندگیت توی این وبلاگ داره جلوی چشمت میگرده ؟.همیشه همه بهم میگن سعی کن اتفاقات شادوخوشحال کننده ی روزمره ات رو نگاه کنی و فکرتو با بقیه مشکلات مشغول نکن منم با درست کردن این وبلاگ  خواستم کمکی کنم به خودم تا بهتر بتونم قسمته مثلآ قشنگ زندگیمو نگاه کنم و شاید هم با آدمایی آشنا بشم که سالهای آینده  بخوام با کسایی مثل اونا زندگی کنم . همه چیه این وبلاگ شخصیه ربطی به کسی یا چیزی هم نداره . اینو یه بار گفتم بازم میگم کسی که از این طرز نوشتن و وبلاگداری بدش میاد میتونه نیاد دیگه چرا خودشو ناراحت میکنه یا اگرم فکر میکنه با اینطور حرف زدن میتونه منو از کارم منصرف کنه سخت تو اشتباهه چون من همیشه کاری رو انجام میدم که دلم هم راضی به انجامش باشه حالا هر چی دلتون میخواد بهم بگید؟؟؟؟.

بعد از اینکه فهمیدیم معارفی وسواس داره دیگه اذیتش نکردیم (چه بچه های خوبی هستیم؟؟)حیف شد توی معلما این از همه باحالتر بود

آخیش خوب شد برف اومدا داشتم کم کم عقده ایی میشدم جاتون خالی به آرزوم رسیدم ایندفعه اینقدر نوشی خورد زمین که دیگه داشت اشکش در میومد منم هی میخندیدم اون لجش در میومد. یه بارم نزدیک بود من بخورم که دست نوشی رو گرفتم عوضش اون خورد زمین من نخوردم آخی نازی بیچاره ...

ما چون 1ساعت بعد از امتحانامون کلاس درسی داریم نمیذارن از مدرسه بریم بیرون یه بار منو نوشی خواستیم بریم خونه هامون که دوستم گفت بچه ها نرین نمیذارن. گفتم ممکنه تورو نذارن اما مارو میذارن (آخه خیلی بچه شرره) خلاصه بعد از کلی جرو بحث و اینا باهم شرط بستیم که میذارن یا نه باهم رفتیم بیرون معارفی و مدیرمون مارو دیدن معارفی گفت کجا میرین منم گفتم داریم میریم خونه گفت خوب برید بعد دوستم گفت خانوم منم میخوام برم خونه بعد مدیرمون گفت تو خیلی... میکنی بری خونه لازم نکرده برو تو مدرسه برو منم برگشتم یه چشمک به دوسته دلشکستم زدم بعد همینجا بود که منو نوشی فهمیدیم چقدر به ما اعتماد دارن... دوست بیچارم خیلی ناراحت شد اماحقش بود...

کلاسی که ما میریم خیلی باحاله یه کلاس فوق العاده بزرگه که حدود 70 یا 80 نفر توش هستن همه هم از نوع شرو شیطون مثلآ یکی یه سوتی میده دیگه هیچی کنترل کلاس به هم میخوره هرکس که تیکه میندازه یا میخنده پا میشه جاشو عوض میکنه واز این کارایی که معلمه جوش میاره دیروز که حسابی توهین کرد بهمون بدبخت پیر شد سر کلاس ما اما خیلی ضایعست که توی یه همچین کلاسی دبیر برگرده بگه خانوم ساینا...حرف نزن(این معلمه با اجازتون با من خیلی لجه فقطم منو میخواد ضایع کنه) نوشی هم که یه دوست واقعآ با وفاست سر کلاس هی بامن حرف میزنه ماشاله ازروهم نمیره یه باردبیرمون برگشت گفت نوشی حرف نزن گفت ایــــــــــی خانوم من کی حرف زدم ساینا بود حالا که اینقدر این بچه حرف میزنه میرم اونور میشینم  اونم که با من لجه منو انداخت بیرون از کلاس البته خیلی کاره خوبی کرد دیگه داشت حوصله م سر میرفت همه رو بلد بودم منم رفتم با بقیه بچه ها برف بازی

میخوام یه مدرسه ی ممتاز بهتون معرفی کنم یه دبیرستان غیر انتفاعی تو کرج .شرایط فعلیش :

یه کلاس کوچیک ته حیاط .سقفشو با تف (خیلی ببخشید) به دیواراش چسبوندن  توی زمستونا وقتی برف میاد سقفش آویزوون میشه یه بار به مدیر گفتن که بیاد سقفو درست کنه داره میریزه رو سرمون گفت اشکال نداره اگرم بریزه نمیمیرید آخه تیر آهن نداره

توی کلاسش سه تا ردیف سه میزه هست همه همیشه باهم دعوا دارن یکی

میگه من ته بشینم خوب نمیبینم اونیکی میگه من میخوام میز جلو بشینم ... حالا

خوبه توی سه تا ردیف فقط شیش تا میز پر میشه اونم یا تک نفره یا فوقش دو نفره

آخه توی این کلاس پرجمعیت فقط 9 نفر هستن !!!عوضش کنار مدرسه یه

بستنی فروشیه که زمستونا پاتوق بچه هاس همه بستنی میخورن و... اما

هنوز خانواده ها تو کف این موضوع موندن که چرا بچه هاشون زمستونا زیاد سرما

میخورن!!!خلاصه یه مدرسه کاملآ با امکاناته کلی هم ادعا دارن اونوقت میگن این نسل بی سوادن!!

تو باشگاه ما یه دختر 8 ساله هست. یه بار معلمشون اومد ازشون یه امتحان گرفت سوالش این بود که با * که * جمله بسازید اونم نوشت

_ مامان ایی که خانوم گفت یعنی چه؟؟؟؟؟

بعد میگن این برنامه ها خیلی قشنگ و جذابه .!!! آره خیلی

همه در مورد ضد حال مینویسن که مثلآ ضد حال یعنی چی اما من میخوام در مورد ضد ضدحال بنویسم  البته فقط یه موردشو

ضد ضدحال یعنی . . .

معارفی مراقب امتحانیمون باشه جدی خیلی باحال میشه کاش همیشه این مراقب ما بود یه ذره میخندیدیم

دیدید بچه ی خوبی شدم دیگه به معارفی گیرندادم؟؟؟!!

جکام ته کشیدن کمــــــــک!!!

یه عنوان خوب برای وبلاگم پیشنهاد بدید!

نظر فراموش نشه!!

 

 

:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : گل دختر در جمعه 23 دی 1384 و ساعت 11:01 ق.ظ

:: ویرایش شده در جمعه 23 دی 1384 و ساعت 11:01 ق.ظ

لینك ثابت   بامعرفت ( )

:: ذهن برتر

یه چیزی رو ما دریافتیم! اونم اینه که معارفی وسواس داره یادتونه میگفتم درو باز نمیکنه در

میزنه منتظر میمونه تا ما درو باز کنیم؟ حالا یه چیز دیگه هم بگم اصلآ با دست در نمیزنه با پاش درو میکوبهحالا یه چیز دیگه هم فهمیدم اونم اینه که با این سنش هنوز دختره

پسوند : هم سیفیل داره هم حلقه نداره بعد از کلی تحقیق دریافتیم که دختره .موندم چرا پس با اینکه دختره اما عین توپ....

سر زنگه یه معلم بسیار ... نشسته بودم که ناظممون اومد منو خواست برم دفترکلی ترسیدم آخه زنگ قلبش خراب کاری کرده بودم ناجور گفتم هیچی دوباره میخوان کلی غر بزننو تهدید کنن بعد مامانمو بخوان فرداشم یه تعهد بگیرنخلاصه ترسان لرزان رفتم دیدم ناظمم عین طلب کارا ایستاده رفتم جلو ساکت ایستادم چشتون روز بد نبینه آن چنان با اون هیکله فندقیش پرید تو بغلم که هنگ کردم کلی بوسم کردو قربون صدقم رفتو ... که خودم از تعجب داشتم احساساتی میشدم جالب بود برام آدم خراب کاری کنه و اینهمه محبت ببینه بعد شروع کرد

 به تبریک گفتنو اینا تازه دوزاریم افتاد که بابت اون مسابقه س دلم آروم شد

تازه بعد از یکی دو هفته همه یادشون افتاده مارو تهویل بگیرن کلی تو مدرسه برو بیا داشتم هرکی

منو میدید تبریک میگفتو ... بعد کلی همه شاکی شدن که چرا زودتر نگفتم آخه به کسی نگفتم به جز مادرو پدرمو شما بعد همینطوری آروم آروم به وسیله ی جریان رسانایی همه فهمیدن

دیدید بازم مچتونو گرفتم هیچ کدومتون برام دعا نکردید( قابل توجه علیرضا که به دعا خیلی علاقه داره)قبول شدم همون رشته ورزشی بود که دوسش نداشتم به زور منو برده بودن قبول شدم امروز صبح با هزار زورو بدبختی ساعت ۶ از خواب بیدار شدم بعد رفتم سالن بهم گفته بودن

تمرین کنم بعد انصراف بدم میدونستم تمرینشون ۳ ساعته وگرنه زودتر انصراف میدادم وای خدا

پدرمون در اومد دیگه ۳ ساعت تموم همش ورزش کردیم آخر تمرین رفتم انصراف بدم قبول نکرد منم گفتم بهتون زنگ میزنم اطلاع میدم میام یا نه شمارشو کفه دستم نوشتم اما پاک شد

شماها هم شاهد باشینا من میخواستم برم خدا نخواست که شمارشون پاک شد

توی باشگاه به من میگن ذهن برتراز همه زودتر همه چیو یاد میگیرم و بهتر از بقیه همه چیو حفظ میکنم و توی کارای ذهنی از همه جلوترم برای همینم همه بهم میگن ذهن برترنمیدونین چه کیفی بهم دست میده اینطوری صدام میکنن به خودم امیدوار میشم

دقت کردید همه ی وبلاگا یه جورایی بهم متصل میشن من امتحان کردم همینطوری توی هزارتا وبلاگ گشتمو گشتم تا دوباره به وب خودم رسیدم حالا دیدید واقعآ ذهن برترم

یه دوست خوب دیگه به جمع ما پیوست اول از همه لینکش کنید دوم اینکه به اونم سر بزنیدو نظر

بدید چشم انتظار شماستا میدونم الان از اون گوش چپه میشنویدو از سمت راستیهخارج میکنید

اما جدی میگم لینکش کنید لینکش اینه

نظر فراموش نشه لطفآ

:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : گل دختر در جمعه 16 دی 1384 و ساعت 01:01 ق.ظ

:: ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت   بامعرفت ( )

:: من امید دارم...

توی این هفته هرروز امتحان داشتم یکی رو از اونیکی بدتر دادم تا حالا تو عمرم تو یه سال اینهمه

امتحان بد نداده بودم

امتحان آخرم زبان بود وای که چقدر سرش خندیدیم معارفی مراقب ما شده بود مثلآ فکر میکرد

خیلی تیزه ( خودش میگفت) اما ما ( منو ۳تا از دوستام)  به همه ثابت کردیم هیچم تیز

نیست سختترین امتحان بود فکرشو بکنید مثلآ منو زهرا که مخ زبانیمو مثلآ یه پا استادیم تو کفش

مونده بودیم چه برسه به بقیه خلاصه اینقذه تقلب کردیم که ترکیدیم از خنده کلی تابلو کار

میکردیم .

مثلآ زهرا که جلوی من نشسته بود محکم با پاش میزد زیر میز من بعد ورقه رو با کنال آرامش بالا

میگرفتو سوالیو که مشکل داشت ازم میپرسید منم جوابشو میدادم حالا این معارفی کجا ایستاده

بود کنار میز جلویی زهرا نوشی هم که هزار ماشاله کنار من نشسته بودو دید کامل داشت به ورقه ی منو زهرا با خیال راحتم از روشون کپی میکرد ( ای نامرد خبیث نمرش همش ماله منه )

یه بارم من ورقه مو کج کرده بودم که نوشی از روش بنویسه بعد هدیه ( خنگ کلاسمون) از روی من نوشت پررو پررو ازم تشکر هم میکنه وقتی همه ورقه هاشونو دادن فقط ۵ نفر تو کلاس موندن

ماهم دیدیم مرض که نداریم هی از هم میپرسیم بعد ورقه هامونو جا به جا کردیم معارفی مشکوک شد امابه خیر گذشت اما نمیدونم چرا با اینکه اینهمه تقلب کردیم بازم هممون نمره کم میاریم چرا؟

سر امتحان عربی هم معلممون اومد به نوشی کمک کنه ( پارتی بازی)بعد منو زهرا هم

گوشامونو تیز کردیمو شنیدیم بعدشم وقتی دبیرمون حرفش تموم شد منو زهرا ازش تشکر کردیم بعدش با تعجب نگاهمون کرد بیچاره فکر میکرد ما نمیشنویم آخه صداش خیلی آروم بود اما ما... خلاصه امتحانای میان ترممون تموم شد حالا مونده ترم...

من یه معلم دارم خیلی باحاله اصلآ هرس نمیزنه که چرا فلانی امتحان شده ۱۴ یا خوشحال نمیشه

که اونیکی شده ۲۰ یه بار یه حرف راستی زد گفت: اونی که ۲۰ میشه خودش فهمیده که باید

درسشو بخونه پس باهاش کاری ندارم انیم که میشه ۱۳ ۱۴ باید خودش بخواد بخونه در غیر این

صورت کاری نمیتونم براش بکنم اما کسی مه متوسطه رو باید بهش کمک کنم تا به عالی برسه

چون داره سعیشو میکنه  یه بارم من دفترم رو جا گذاشته بودم آقا با کلی ترس و لرز رفتم پیشش

اعتراف کنم گفتم الان میگه ساینا تو دیگه چرا تو که الی بلی تو دیگه چراو... گفتم ببخشید من

دفترم رو جا گذاشتم گفت مبارکه؟؟!! گفتم همین ؟ گفت :آره دیگه مبارکه خوب من چیکار کنم

که تو جا گذاشتی ؟ دیدم راست میگه ها کاری کسی نمیتونه بکنه  واسه همینه که ۴۰ سالشه اما

۲۰ ساله میزنه دیگه دوست عزیزم که میخوای معلم بشی یاد بگیر

خیلی خوبه که آدم امید داشته باشه مثلآ من...

امید دارم که...

۱- معدلم بالای ۱۹ بشه (از اون امیدای عمرنات بود)

۲-یه روزی معارفی بیاد بگه من به یه دلیلی دیگه معلم شما نیستم ( وای خدا اگه بشه چی میشه)

۳-بدون کنکور برم دانشگاه ( هه هه زکی خیال باطل)

۴- قهرمان جهان شم ( دیگه چی؟)

۵- اون داور اصفهانیه که تو مسابقات خودکاره نازنینمو کش رفت غذاش تو گلوش گیر کنه ( الهی)

(آخه آدم عاقل خودکارم کش رفتن داره؟؟!!)

۶-یه روزی که برف اومده باشه و منو نوشی داشته باشیم باهم بریم بیرون نوشی سر بخوره بیفته

زمین من بهش بخندم (همیشه من میوفتم اون میخنده حالا یه بار اون بیوفته من بخندم !!)

بقیه امیدام واسه بعدآ

یه حسی ناجالبی بهم داره میگه اسم وبلاگو عوض کنم یادتونه اون اوایل آدرسه وب رو تغییر

دادم چه بساطی بود میدونم کلی همتون نفرینم کردینو اینا اما نه دیگه اسمو تغییر نمیدم فقط

میخواستم اذیتتون کنم یه ذره شوکه شید اما از این اسم بدم میاد

از این به بعد میخوام ترک کلمه های انگلیسی و ... بکنم اگه از این به بعد کلمه های انگلیسی

پروندم یکی یه دونه منو بزنید تا بالاخره یه روزی آدم شم

Hosted by Tinypic.com

کامنت!!؟!! فراموش نشه

:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : گل دختر در جمعه 9 دی 1384 و ساعت 12:12 ب.ظ

:: ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت   بامعرفت ( )

:: مطالب پیشین